آخرین مطالب
آیتم های مرتبط
ورود و خروج
سلام .لطفا برای استفاده از همه امکانات سایت خبری ماهنامه ساختمان و کامپیوتر به طور رایگان ثبت نام کنید





رمز عبورتان را فراموش كرده ايد؟
هنوز ثبت نام نكرده ايد? فرم ثبت نام
متشکریم دوست گرامی
کی حاضره
حاضرین در سایت : 4 نفر مهمان
ماجرای ساندویچ های وسط خیابان! چاپ ايميل
مجله ساختمان و کامپیوتر - شماره 13 - مرداد و شهریور
نوشته شده توسط توسط مهندس احمد استاد باقر   

دست اندازهای شهر تهران در بلوار آزادگان

روايت/ ‌آقاي زرنگ در فاصله 50 متري خودرو، دست خود را دراز كرده و به سمت خودرو گرفت و در همان حال كليد دزدگير تصويري را فشرد. صداي بالا پريدن شاسي درها با تك بوق دزدگير مخلوط شد. او هنوز به جلسه‌اي كه پشت سرگذاشته بود فكر مي‌كرد. طنين صداي حاضرانِ در جلسه را، در گوش داشت. شرايط عمومي، صورت‌حساب، كارفرما، مهندس مشاور، شرح‌خدمات و زمان‌بندي و كلماتي از اين دست بر پرده ذهنش رژه مي‌رفتند. كمي بعد،  دستگيره در را كشيد ودر خودرو را باز كرد، آن‌گاه با چالاكي به پشت فرمان خزيد و خودرو را روشن نموده و در حالي كه همه حركات يك راننده ورزيده را به نمايش مي‌گذاشت، از طبقه منفي دو پاركينگ طبقاتي، به سمت خروجي آن خيز برداشت.

هم‌زمان نمايش كلمات و اصطلاحات بر پرده ذهن او زنجيره‌وار ادامه داشت. تأخيرات، برنامه زمان‌بندي تفصيلي، مرحله و قسمت، پيوست سه، موافقتنامه ...؛ آقاي زرنگ خودرو را به مجاورت اتاقك نگهباني پاركينگ رسانده بود كه ناگهان صداي گوش‌خراشي! ! ! او را به خود آورد. نه! او را از خود بيخود كرد؟! صدا، طنين يك بوق بنزي خودرويي مرموز بود كه محوطه سربسته پاركينگ موجب انعكاس چند باره و تشديد آن شده بود.

شيشه‌هاي خودرو و صد البته اتاق نگهباني از شدت صدا به لرزه افتاده بودند و كم مانده‌بود كه ترك‌برداشته يا خرد‌شوند. ناخودآگاه خاطره تقاطع سميه- مفتح در ذهن آقاي‌زرنگ جان گرفت. آنجا كه گفتيم: <ناگهان! غرش بوق يك تريلي بياباني، آن هم از نوع هجده چرخ، او را به خود آورد. ديوارِ سكوتِ او شكسته شده بود. با دست پاچگي، دوباره سكان- ببخشيد فرمان - ذهن را به دست گرفت. سر از فرمان برداشت. قوزِ پشت و كمر را راست نمود. چشمان خود را باز كرد و اطراف را نگريست. صداي بوق، ممتد بود و آزاردهنده؛ شايد هم ترسناك. هديه‌اي ناقابل از سوي راننده‌اي خشمگين كه خودروي او، درست در پشت خودروي آقاي زرنگ قرار گرفته بود. نگاهشان در هم گره خورده بود. عضلات دست و پاي آقاي زرنگ از ذهن او فرمان نمي‌گرفتند.

 راننده پشتِ سري مدام كلماتي را پرتاب مي‌كرد، امّا آقاي زرنگ چيزي از آن را نمي‌فهميد. او هنوز مثل برق گرفته‌ها گيج بود .... خودروهايي به تناوب و ممتد از سمت چپ او گذر مي‌كردند و هر كدام نيز از سرِ ترحم، تبسم، تعجب، تغير، تكبر و ... نگاهي بر او مي‌انداختند و بعضي نيز چيزهايي را به زبان مي‌راندند كه .... (راستش اين بخش گفتني نبود).>خاطره تلخ و دردناكي بود ولي آقاي زرنگ آن را چاشني ايده‌اي جديد و دست مايه طرح‌هايي نو براي مباحث ترافيك قرار داده بود. در اين مدت آن را پرورانده بود و با روان‌شناساني چند، در ميان گذاشته و از مشورت متخصصان تربيتي و علوم‌اجتماعي بهره‌ها برده بود. هر چه پيش‌تر آمده بود، اميدوارتر شده و در پيگيري جدي آنها استوارتر شده بود. رويكردي نوين براي اصلاح فرهنگ ترافيكي شهروندان، ذهن او را به استخدام گرفته بود. افكار بكر و جالبي به ذهن او هجوم آورده بود، آن قدر كه فرصت نمي‌يافت آنها را ثبت و ضبط نمايد. گهگاهي در دفترچه يادداشت بغلي‌اش عباراتي را به عنوان كد و كليد مفاهيم و افكار جديد مي‌نوشت. مفاهيمي چون تربيت شهروندان، طرق غيرمحسوس، روش‌هاي غيرمستقيم و ... .او را بارها پرسش‌هاي زير را مروركرده بود و هر بار پاسخ‌هاي جديد يا كامل‌تري به آنها داده بود.

آيا مي‌توان با حفظ فاكتورهاي ايمني، از تعداد موانع سخت و يا حتي از ميزان سختي آنها كاست؟ آيا مي‌توان با روش‌هاي نرم‌افزاري، كاركرد موانع سخت را باز توليد نمود؟ آيا مي‌توان ...افكار او مرتباً در رقابت بودند. هنوز يكي بر بلنداي سكو نايستاده بود كه ديگري آن را كنار مي‌زد و سومي آن دو را. يكي از آنها كه ذهن او را  به نحو بارزي، تسخير كرده بود، با خطاي چشم ارتباطي محسوس داشت و او قصد‌داشت در فرصت مناسب در اين زمينه مطالعات دقيق‌تري انجام‌داده و از ....... اوه! به محض اين كه آقاي زرنگ به ياد خطاي چشم افتاد، ذهنش او را به سويي ديگر كشيد. مي‌پرسيد: كجا؟! خوب معلوم است به سوي آقاي <ر>! و خودروي پيكان مدل 69اش كه آن را <عروسِ خيابان>! ناميده بود.آقاي <ر> يكي از همكاران اداره و محل كار آقاي زرنگ بود. او نقل كرده بود كه <چندي قبل با خودرو شخصي خود (البته مواظب باشيد كه سهواً خودرو خدمت خوانده نشود) و صد البته در ساعات غير اداري، در خيابان امام خميني <ره> در حد فاصل ميدان حسن آباد تا خيابان ولي‌عصر، از شرق به غرب در حركت بود.> وي در ادامه گفته بود:< خيابان امام خميني <ره> در محدوده فوق عريض است و به بركت تجاري بودن منطقه، حضور عابرين پياده در سطح سواره‌رو و خصوصاً در ساعات تعطيلي بازار (ساعات اول صبح و اواخر عصر)، كم‌رنگ و بلكه بي‌رنگ است و در غير مواقع پيك ترافيك، جان مي‌دهد براي تاختن با سرعت‌هاي آن چناني! آن هم در جايي كه آدم فكرش را هم نمي‌كند. مركز شهر تهران و محدوده شلوغ و پرترافيكِ خيابان امام خميني <ره>. خلاصه اين كه، هر كس به اين كريدور وارد شود، به مصداق <خواهي نشوي رسوا ... >! پاي بر كفه (پدال) گاز خودرو فشرده و سرعت خود را در چند ثانيه، به 90 كيلومتر در ساعت و بالاتر مي‌رساند. آقاي <ر> نيز چون جماعت رنگ شده، مسحور عقربه سرعت سنج گرديده بود و جاروب شدن قطاع‌هاي مختلف دايره كيلومتر شمار تا عدد 90 را دنبال مي‌كرد كه ناگهان تكاني سهمگين، خودرو و مافي‌ها را از جا كند و تا آقاي <ر> به خود آمد، خودرو نازنين را در حال take off (بخوانيد پرواز) مشاهده نمود،< پرواز كُ كُ ك...ُ ن، فررر...شته حق يااا...رت باد، الله نگهدااا...رت باد. فررر...شته حق يااا...رت باد ... >! و البته تصادم فرقِ سر آقاي <ر> با سقف خودرو، حالتي شبيه مستي، و نه مستي! بر ايشان عارض نمود. <وَ تَرَي النَّاسَ سُكاري وَ ما هُم­ بِسُكاري. (آيه 2 سوره حج) >او هنوز مست پرش جانانه خود بود و در انتظار رسيدن به نقطه اوج پرواز كه خودرو بدون توجه به انتظارات بلند پروازانه آقاي <ر>، به قوس نزول اين پرش درغلتيد و در يك لحظه ناميمون با تكان سهمگين ديگريlanding  فرمود (بخوانيد فرود آمد) و اين بار كمر و پشت آقاي <ر>، با يك ضربه، به پشتي و كف صندلي اصابت نمود و سرايشان نيز در مقابل سرعت عمل حريف ناپيدا، به علامت تسليم، خم شد و هم زمان صداي برخورد قسمت‌هايي از جلو وزير خودرو با آسفالت كف خيابان، پايانLanding  را اعلام نمود <ما اَصابَكَم من مُصيبَت فَبِما كَسَبَت­ ايديكم (آيه 30 سوره شوري)> آقاي <ر> چند بار فرمان را به چپ و راست پيچاند تا به سختي توانست خودرو را متوقف كند. صداي خِرررخِررر قطعاتي از خودرو كه در اثر ضربه دوم از آن جدا شده و در كف خيابان كشيده مي‌شد نيز تا لحظاتي چند شنيده شد و پس از آن بود كه ديگر آقاي <ر> صدايي نمي‌شنيد و اين يعني پايان حادثه! همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاده بود. عرق سرد بر پيشاني و گردن آقاي <ر> نشسته بود. او هنوز گيج و منگ بود. چشمانش سياهي مي‌رفت و نَفَسش به شماره افتاده بود. دستانش مي‌لرزيد و ضعف شديدي سرتاپايش را فرا گرفته بود. به هر زحمتي بود خودرو را به كناري كشيد و از آن پياده شد، تا نفسي تازه كند و به عروس از دست رفته‌اش نگاهي بياندازد. شايد هم بتواند يك بار ديگر،خاطره آن اتفاق مهيب را مرور كند. كمي دورتر در كنار صحنه و در مقابل پمپ بنزين متروك، يكي از مأموران راهنمايي و رانندگي (بخوانيد افسركان وظيفهِ برگِ جريمه به دست)، بي تفاوت ايستاده بود. انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است. شايد هم واقعه هولناك ما، از فرط تكرار، برايش عادي شده است. كمي گذشت، تپش قلب آقاي <ر> به حالت طبيعي نزديك شده بود و رنگِ پريده صورت وي درحال بازگشت بود.

اندك مردم نزديك به صحنه، در حول و حوش فروشگاه اتكا و بين دو سر خيابان باستيون پرسه مي‌زدند و مغازه‌هاي متعدد قفل و يراق را نگاه مي‌كردند و بعضي نيز خريد مي‌كردند. تعدادي هم بي خيال و بدون دغدغه در پياده رو شمالي خيابان از مقابل ثبت احوال راه مي‌سپردند و بعضاً حتي نيم نگاهي به آقاي <ر> و عروس از دست رفته‌اش نمي‌انداختند.آقاي <ر> نگاهش را از مردم و اطراف برگرفت و در جستجوي علت واقعه، در ميان خيابان چشم چرخاند تا بر نقطه‌اي ساكن شد و اين سكون، چند ثانيه‌اي به طول انجاميد مات و مبهوت شده بود و تكان نمي‌خورد. چشمانش باز بود امّا جايي را نمي‌ديد او غرق در سكوي پرش وسط خيابان شده بود. <الغَريقُ يتَشَبَّثُ بِكُلِّ حَشيش!!> به خود كه آمد، تازه متوجه ذهنش گرديد. در آنجا چه هياهويي كه برپا نبود. در گوشه‌اي از آن آتشي از امّاها و اگرها، گمانها و انگارها شعله‌ور بود. و افكار او يكي از پي ديگري در شعله‌هاي آن مي‌سوخت. به سختي چشمانش را از سكو كند و ذهنش را از هياهو جدا كرد و قدري جلوتر را نگريست و زير لب با خود گفت: <آه! چه بخت و اقبال بلندي داشته‌ام كه ... > امّا بقيه جمله را ناتمام رها كرد. در فاصله‌اي دورتر، دومين و سومين سكوي پرش را نيز ورانداز كرد. پس از هر ساندويچ (بخوانيد سرعت گير، سكوي پرش، يا هر چه دوست داريد چه فرقي مي‌كند؟!!)، خراش‌هايي با عمق‌هاي مختلف و با طول‌هايي چند سانتي متري بر سطح آسفالت و عمود بر ساندويچ، نظر او را به خود جلب نمود. انگار كساني چون او نيز قبلاً بدين مهلكه گرفتار آمده بودند! آوخ! چه كسي مي‌داند آن بيچاره‌هاي مفلوك، به چه سرنوشتي دچار شده بودند ...؟!القصه، آقاي <ر> ادامه داستان و اين كه تا چند روز بعد در تعميرگاه (براي تعمير كمك فنرها، اصلاح جلوبندي و رفع پيچيدگي شاسي خودرو و نصب قطعات در رفته و ...) گرفتار خودرو و تعمير آن بود را نيز با آب و تاب فراوان براي آقاي زرنگ تعريف كرد و آقاي زرنگ را به حياط خلوت خاطره ديگري كه خود نقش آفرين آن بود منتقل نمود. از جمله اتفاقات نادر و جالب زندگي مهندسي آقاي زرنگ، شبي بود كه وي در بزرگراه همت به سمت غرب مي‌راند. تقاطع جنت آباد را پشت سر گذاشته بود و به تقاطع سولقان نزديك مي‌شد. شنيده بود كه تقاطع مذكور به نفع بزرگراه حذف شده است. سرعت سنج خودرو، عدد 100 را نشان مي‌داد، در چند متري تقاطع، برخلاف انتظار، احساس كرد كه يك ساندويچ تپل و مپل در وسط بزرگراه رخ مي‌نمايد. مغز آقاي زرنگ به سرعت فعال شده و تصوير پرواز آقاي <ر> را به جلوي چشمان وي كشيد. هم‌زمان بسته‌هاي اطلاعاتي دريافتي از چشمان آقاي زرنگ، يكي پس از ديگري در مغز او پردازش مي‌شد و شبكه عصبي وجود نازنين او، فرمان‌هاي مغز را بدون كم و كاست به اعضا ابلاغ مي‌كرد.به ياد مي‌آورد كه به سبب وجود مانع فيزيكي مهمي در وسط بزرگراه، مغز وي، فرمان كاهش سرعت خودرو را صادر نموده بود و آقاي زرنگ نيز ناخودآگاه پا بر كفه (پدال) ترمز گذاشته و آن را با چالاكي فشرده بود. چون خودروي خدمت و در اختيار آقاي زرنگ، مجهز به سيستم ترمزABS  بود، با كمال مسرت و خوشبختي با فشار پاي آقاي زرنگ بر كفه ترمز، در اندك زماني سرعت خودرو به حدود 10 كيلومتر بر ساعت رسيده بود. آقاي زرنگ با نگاهي تبخترآميز به تصوير آقاي <ر> -  كه هنوز در گوشه ذهنش كور‌سويي داشت- محتاطانه، خود را براي عبور از سرعت‌گير آماده نموده بود. چند متري به جلو رفته، امّا در كمال تعجب، متوجه شده بود، سرعت‌گيري در كار نيست. حتي خودرو تكاني هم نخورده بود. آيا اشتباهي رخ داده بود؟ يعني چشم‌هاي آقاي زرنگ اشتباه كرده بود يا بخش پردازش مغز وي دچار اندكي لغزش شده بود؟! و يا اين كه در حين كاهش سرعت، از روي سرعت‌گير عبور نموده و به جهت نرمي بيش از حد كمك فنرها و شايد هم اضطراب حاصله از ...  متوجه عبور از مانع نشده بود. البته بايد اذعان نمود كه نسبت دادن جمله اخير به آقاي زرنگ <محلي از اِعراب نداشته و ندارد> زيرا ساحت ايشان از اضطراب و ترس و مانند آن مبّرا بوده و مي‌باشد! آخر آقاي زرنگ گفته‌اند نه برگ ...! يافتن پاسخ پرسش‌هاي فوق، آقاي زرنگ را تا مدتي بعد نيز مشغول كرده و حتي يكي دو بار هم براي اطمينان از نبود سرعت‌گير از تقاطع مزبور عبور نموده بود. اين بار نيز رودست خورده بود، امّا رودستي ميمون! و خوش يمن!! دست آخر او به اين فكر افتاده بود كه از يكي از بچه‌هاي اداره كه دستي در طراحي داشت، بخواهد تا طرحي را آماده كند كه با پياده نمودن (بخوانيد نقاشي) آن روي آسفالت و كف يكي از خيابان‌ها در مقياس واقعي ، رانندگان خودروها را براي لحظاتي چند به اشتباه انداخته و قبل از آن كه مغز ايشان به اشتباهش پي برده و پيام‌هاي بعدي را به منظور جبران خطاي اوليه صادر نمايد، عكس‌العمل‌هاي متناسب با يك سرعت‌گير فيزيكي / سخت افزاري را بروز دهد. يعني همان اتفاقي كه بر سر آقاي زرنگ افتاده بود و او رو دست خورده بود و از اين بابت تير كلي كيف كرده بود.  

 

 ساندویچ های سرعت گیر در خیابان های تهران

  اندكي جدي‌ترو امّا روايت ما از حكايت فوق‌آيا نمي‌توان نقش يك ساندويچ، سرعت گير يا مانع وسط خيابان را نيز چنان ترسيم كرد كه براي لحظاتي (فقط كسري از ثانيه) مغز را به اشتباه واداشته و داده‌هاي دريافتي از چشم  به جاي آن كه يك نقش مسطح، تلقي شود يك مانع فيزيكي تعبير نموده و مغز نيز دستورالعمل برخورد با يك سرعت گير را صادر نمايد؟! طرح‌هاي اين نوشتار را مجدداً  از نظر بگذرانيد و به نكات زير بيانديشيد.1. در فرهنگ ترافيكي شهروندان، وقتي تصوير يك خودرو پليس، بخشي از اثرات خودرو واقعي پليس را دارد، آيا نقاشي سرعت گير نيز نمي‌تواند همان اثر بخشي را داشته باشد؟2. آيا نمي‌توان ارتفاع سرعت گيرها را كاهش داده و با نقاشي روي آن و استفاده از تركيب رنگ‌ها، ارتفاع آن را چند برابر و بيشتر از واقعيت موجود، نشان داد  و عكس العمل مناسب و كم خطرتر را در موقع مقتضي از رانندگان گرفت؟3. آيا در مورد استفاده از خطاي چشم، خصوصاً در زمان‌هاي كوتاه مواجهه با موانع و آناليز فرآيند ارسال داده‌هاي تصويري به مغز و چگونگي پردازش آنها و ارسال پيام در شبكه عصبي براي ارائه واكنش مناسب، مطالعات در خور انجام شده يا مي‌شود؟4. سرعت گيرهاي موجود در برخي از مواقع، موجب بروز خطرات جسمي و جاني و در نتيجه ايراد خسارت به اقتصاد خانوار مي‌شوند. چگونه مي‌توان خسارات مربوطه را به تدريج كاهش داد؟5. سرعت گيرهاي موجود، خود دردسرآفرين هستند. اگر از منظر اقتصاد ملي بدان‌ها نگاه كنيم، صدمه خوردن به هر خودرو و اتفاقات بعدي آن، از جهات مختلف هزينه‌هاي قابل توجهي را به اقتصاد ملي تحميل مي‌نمايد.  

 

 
قبل >
لینک اخبار
آمار
عضو: 1873
مطلب: 126
سایت: 1
طراحی شده توسط محمد فریدونی 09126753453