|
معماري كه سينماي سوخته را دوباره ميسازد...!  نام بابك شكوفي، در كنار نام خانوادهاش بارها در اخبار معماري كشور شنيدهشده و اين روزها البته بسيار بيشتر؛ كسي كه طرحش در ميان ناباوري همگان توانست نظر هيات داوران رقابتي بزرگ را براي طراحي جايگزين سينمايي سوخته به خود جلب كند. يك سالن سينمايي 600 نفره، چهار سالن سينمايي 200 نفره، سه كافه تريا جنب فضاهاي انتظار سينمايي، يك رستوران روي بام، غرفه هاي فروش محصولات فرهنگي و مجموعهاي تجاري نتيجه تلاش معمارانه وي براي جاسازي يك مجموعه كامل از فضاها در يك معماري با محدوديتهاي بسيار است. با او گفتگويي داشتم كه پيش از اين نيز ورسيوني ديگر از آن را در پيش شماره اول نقش نو منتشر كردم.
اجازه بدهيد كلي و كليشهاي شروع كنيم و پيرو صحبتهاي قبليمان درباره هويت، نظر شما را درباره وضعيت معماري امروز ايران بدانيم؟ معماري ايران هم مانند معماري ديگر مناطق دنياست، از اين بابت كهاصولاً معماري هر كشوري آئينه وضعيت تمدني آن كشور است. معماري حاصل يك فرآيند فردي نيست و عوامل بسياري ازقبيل عوامل فرهنگي، اجتماعي، حكومتي، انساني، اقتصادي و غيره در شكل گيري آن دخيل هستند. به خصوص وقتي كه ما معماري را نه صرفاً بهآن بخشي از معماري نخبه گرايانه، اطلاق ميكنيم كه محصول تعداد كمي از معماران شاخص و افرادي است كه كار خود را يك اثر هنري ميدانند و نه صرفاً ساختمان سازي. اگر ما معماري ايران را بهاين موارد خاص محدود نكنيم و آن را به كالبد شهري ترجمه كنيم، دراين صورت نتيجه ميگيريم كه دقيقاً همان مشكلات، تشتتها و گرفتاريهايي كه جامعهايران به عنوان يك واحد مدني با آنها دست به گريبان است، در معماري به صورت كلي، يعني معماري شهري هم ديده ميشود. چرا از اين ديدگاه به مسأله نگاه نكنيم كه بخشي از مشكلاتي كه در جامعه ما به عنون يك واحد تمدني وجود دارد، منتج از مشكلاتي است كه در كالبد شهر وجود دارد؟ دقيقا ً به همين صورت است. تنها اين آدم ها نيستند كه معماري را مي سازند بلكه معماري هم انسان ساز است، شايد حتي بيش از آنچهانسان در شكل گيري معماري نقش دارد. يكي از استادان معماري ايران ميگفتند كه در فلان شهر، در خانهاي با معماري سنتي به دنيا آمدم. 8 سال با حياط مركزي و حوض و... زندگي كردم و بعد براي ادامه تحصيل به تهران آمدم و در دانشگاه با معماري مدرن آشنا شدم. هميشهاحساس كردهام، معماري مدرن مسالهاي ست كه همواره خارج از من بوده. زيرا من در معماري مدرن به دنيا نيامدهام و بزرگ نشدهام.من هر قدر هم كه بخواهم آوانگارد باشم، باز معماري مدرن براي من قابل هضم نيست. بسيار خوب. شما با اين مثال تاثير فضا را بر روي انسان بيان كرديد. سوال من اينجاست كه در حال حاضر ديگر معماران دغدغهاي براي تاثيرگذاري بر انسانها ندارند؟ اما من علي رغم تمامي مشكلاتي كه معماري ما دارد و شهرهايي كه درآن زندگي مي كنيم، آدم خوشبيني هستم. تمامي شهرهاي بزرگ ما فاقد هويت شكلي معماري هستند و اين موضوع واقعاً باعث تاسف است... اما من خوشبين هستم... منظورتان از هويت شكلي چيست؟ هويت شكلي به عقيده من عبارت است از روح حاكم و ثبات شخصيتي حاكم بر معماري يك منطقه. اين چيزي است كه ديگر در اكثر شهرهاي ايران از بين رفتهاست. ما ديگر چيزي به نام سبك معماري تبريزي، مشهدي و يا تهراني نداريم. اما در شهر هايي مانند مونيخ، وين، نيويورك، لاس وگاس اين هويت شكلي ديده ميشود و در كشور خودمان مي توانم بهابيانه اشاره كنم.البته در بافت مدرن و در گسترش شهر هايي كه محصول مدرنيته هستند، پيدا كردن هويت كار سختي است؛ چون مدرنيسم بر مبناي فردگرايي شكل پيدا كرده و فردگرايي هم درمتفاوت بودن با هر چيز معمول معنا پيدا مي كند. اما علي رغم اينكه در بافت هاي محصول دوران مدرن، جستجوي هويت خيلي مشكل است، ولي معتقد نيستم كه مدرنيته مترادف با بي هويتي است. مشكل بي هويتي شهرهاي ما مسألهاي است كه گريبانگير تمامي مسائل جامعه امروز ما است. يعني مشكلات اجتماعي، سياسي و مشكلات نيروهاي ادره كننده شهرها و در نهايت شهرهايي كه حاصل مهاجرت هاي بزرگ روستاييان بعد از اصلاحات ارزي دهه40 هستند. درباره خوش بيني خودتان مي گفتيد... اين خوش بيني حاصل اعتقاد من به پيشرفت هاي بسيار ما در 10 يا 15 سال اخير است؛ البته خيلي ها معتقدند پيشرفتي در كار نبوده، اما من اين اعتقاد را ندارم. من معتقدم كه ما در حوزههاي مختلف پيشرفت داشتيم. به عنوان مثال فارغالتحصيلان بسياري در اين زمان به جامعهايران تزريق شده و فارغ از كيفيت آموزش و اين نكته كه پس از اتمام تحصيلات، كار مناسب براي آنهاوجود داشته يا نه، شكي نيست كهاين فارغ التحصيلان همانهايي نيستند كه روز اول وارد دانشگاه شدهاند. به نظر من حتي همين توسعه قارچ گونه دانشگاه ها در ايران تاثير قابل توجهي بر بافت اجتماع ما گذاشتهاست. به عقيده شما اين تغييرات مفيد و مثمرثمر بودهاند؟ به عنوان نمونه در حال حاضر حدود 65 درصد شركت كنندگان در كنكورها خانم ها هستند كه تاثير آن را در حال و آينده مي بينيم. همچنين در موارد ديگري چون بهداشت، اميد به زندگي، درصد مرگ و مواردي از اين قبيل، وضعيت بهتري در 10 يا 15 سال گذشته، داريم.به نظر من حتي پختگي سياسي مردم ايران نيز رشد قابل توجهي داشتهاست. در حوزه تخصصي معماري نيز شواهد بسياري از پيشرفت مي توان ديد. ده سال پيش كدام دبيرسرويس، در كدام روزنامه كثيرالانتشار يك مقاله تخصصي معماري را چاپ مي كرد؟ هيچ كدام. چون معتقد بودند چنين مقالهاي در چنين روزنامهاي هيچ خوانندهاي نخواهد داشت. در حال حاضر علاوه بر نشريات تخصصي معماري، در روزنامه ها نيز صفحه معماري داريم. اين يعني روند رو به رشد معماري براي قرار گرفتن در فرهنگ عمومي مردم است. زماني بود كهاگر نمايشگاه معماري در مكاني برگزار مي شد، فقط معمارها به ديدن چنين نمايشگاهي ميرفتند. يعني فرهنگ عمومي معماري وجود نداشت، اما حالا ديگر اين طور نيست و مردم بيشتر بهاين مسألهاهميت مي دهند. حتي بساز و بفروش ها هم در مقايسه با 20 سال پيش بهتر عمل ميكنند. در گذشتهاي نه چندان دور، ساختمانهاي بساز و بفروشي، كاملاً فاقد معماري بودند. اما حالا گاهي ساختمانهايي از اين دست مي بينيم كه رگه هاي كوچكي از توجه به معماري در آن ديده مي شود. علت خوش بيني من هم همين پيشرفت هايي است كه حاصل شده است. شما به عنوان يك معمار خوش بين و كسي كه معتقد است فرهنگ عمومي معماري در حال رشد و بهتر شدن است، فكر ميكنيد در حال حاضر چه كارهايي ميتوان براي عوض كردن شرايط و رشد وارتقاء بيشتر معماري انجام داد؟ به نظر من بهترين كاري كه در حال حاضر ما معمارها چه براي نفع شخصي، چه براي پيشرفت معماري مي توانيم انجام بدهيم، جلب توجه مردم به مسأله معماري، آن هم نه معماري بازاري بلكه معماري مورد قبول نخبگان است. البته كار مشكلي است. ما بايد شروع به ساختن ساختمانهايي بكنيم كه مجسمههاي شهري تلقي شوند. بناهايي كه حجم هاي خارجي فوق العادهاكسپرسيونيستي و بيان گرا دارد. ساختمان هايي كه وقتي مردم از مقابل آن مي گذرند، لااقل مدتي بسيار كوتاه در مقابل آن بايستند و به مسألهاي بنام معماري فكر كنند. فقط بايد مراقب بود كهاين نوع معماري تنديسگرا نبايد به كيچ تبديل شود بلكه حداقلهايي از هنر در آن به كار گرفته شده باشد. مساله تنديسگرايي در معماري مدرن هم در بعضي دورهها وجود داشتهاست. مانند معمار هاي هلندي كه تماما مشغول اين كار هستند. شايد يكي از شاخصه هاي معماري هلند هم عمومي نگاه كردن به مساله معماري است و در واقع چيزي ويژهاست و هويت مستقل خود را دارد. اما اين شيوه معماري تا چه زماني بايد ادامه داشته باشد؟ آيا نبايد در جايي متوقف شود و روند طبيعي پيدا كند؟ نمي دانم. اما معتقدم اكنون در شرايطي هستيم كه معماري بايد افراد را به خود جلب و حتي ميخ كوبشان كند.اگر اجازه بدهيد به بحث سينما آزادي بپردازيم كه درواقع شاخص ترين كار شما است. من در حوزه تنديسگرايي غير از سينما آزادي يك كار جديد هم دردست دارم كهاز نظر خودم تنديس گرايانه تر است. مجموعه سينمايي تماشا در يافت آباد واقع در منطقه 18 تهران. 
يعني اين سياست را شما هميشه در كارهاي خودتان داريد؟ كاملاً. من عاشق بازي كردن با احجام هستم. اصولاً گرايش من در معماري گرايش مجسمه سازي است. اما همان طور كه گفتم موفق ترين كار تنديس گرايانه من مجموعه سينمايي تماشا در يافت آباد است كه 2 يا 3 ماه ديگر افتتاح مي شود. اجازه بدهيد من بگويم كهايده حجمي آن به چه صورت شكل گرفت. وقتي مسابقه سينما آزادي را مطرح كردند، گفتند كه ما زمين كنار اين زمين را هم خريداري ميكنيم و اين مسابقه را در زميني بزرگ تر برگزار مي كنيم. طراحي ابتدايي من براي اين مجموعه بر اساس زمين بزرگ تر بود كه خوب برنده هم شد. بعد از اين جريان اعلام كردند كه نتوانستيم زمينهاي مجاور را خريداري كنيم و در واقع محدوده كاري به يكبارهاز نصف هم كمتر شد. يعني از 1800 مترمربع به 800 مترمربع تبديل شد. طرح قبلي من به هيچ عنوان در اين زمين جديد قابل اجرا نبود و براي من خارج شدن از قالب آن طرح بسيار مشكل بود و بعد كه پيشنهاد ساخت مجموعه سينمايي در منطقه 18 به من داده شده، من تقريبا توانستم بعضي از شاخصههاي طرح اوليهام براي سينما آزادي را آنجا پياده كنم و در نهايت هم به نظر من به يك مجسمه شهري تبديل شدهاست.در طراحي سينما تماشا من يك زمين كاملاً باز و آزاد داشتم و به همين نسبت هم دستم كاملاً باز بود. اما سينما آزادي در يك فضاي كوچك در مقايسه با كاربري هايي بود كه ما بايد در آن ايجاد مي كرديم. ما بايد 5 سالن سينما، فضاهاي فرهنگي، كافي شاپ، رستوران، فضاهاي تجاري كه همهاز جمله فضاهاي اصلي بودند، را به علاوه فضاهاي فرعي زيادي در همان زمين محدود طراحي مي كرديم.مجموعه هاي سينمايي گردش عملكردي بسيارمشكلي دارند. به خصوص وقتي فضا كوچك مي شود و معمار مجبور مي شود اين سالن ها را بهارتفاع برده و روي هم قرار دهد؛ اين فشردگي مشكلات اجرايي كار را چند برابر مي كرد. سينما آزادي مشكل ترين كاري بود كه من تا به حال انجام دادهام.مجموعههاي سينمايي به طور كل مشكلات فراواني دارد. همجواري در مجموعهها بايد كاملاً در راستاي كمك به همديگر باشد. يعني مثلاً رستوران، كافيشاپ و سينما بايد در كنار هم كاملاً در راستاي هم باشند و همگي طوري طراحي شده باشند كه در عين حال براي كاربران جذابيت داشته باشند. مسأله قسمت خروجي هم بسيار مهم بود. بايد فضايي كاملاً ايزوله طراحي مي كردم كه بدون كوچكترين تداخلي با فضاها و كاربريهاي ديگر، تعداد زيادي از افراد را مستقيماً به پيادهرو تزريق كند و اين مسائل در سينما آزادي بايد براي 5 سالن اتفاق مي افتاد. در سينما آزادي فشردگي بسيار زياد فضا، همچنين حجم كاربري هاي زياد و پيچيده گيهاي عملكردي كار را بسيار مشكل ميكرد. از طرفي هر يك از سالنها هم مشكلات خود را داشت. شيب زمين، زاويه ديد، پروجكسيون، زاويه پروجكسيون و مواردي كه هر كدام بايد خصوصيات و استانداردهاي خاص خود را به همراه مي داشت. تمامي اين مشكلات يك طرف و محدوديت ها و ضوابطي كه شهرداري براي فضاها ايجاد كرده بود هم ازطرفي ديگر كار را دشوار تر مي كرد. در نتيجه ما به ظاهر مجبور بوديم يك فضاي بسته كوچك و كبريتي طراحي كنيم كه من فوق العادهاز اين نوع فضاها متنفرم.مجبور بودم تمامي 8 طبقهاين مجموعه را پر كنم و تمامي اين كاربري ها را در همين مقدار فضا تعريف كنم. مسألهاصلي من در سينما آزادي فرار از آن جعبه بسته در كنار حل شدن مسائل فني بسيار پيچيده و مشكل طرح و مسائل عملكردي آن بود. من مي دانستم در اين زمين زياد جاي بازي ندارم و اين بزرگترين مشكل من به عنوان معمار بود. حتي يك متر زمين را نميتوانستم آزاد بگذارم. اصليترين كاربري اين مجموعه سالن هاي سينما است. دو مسألهاصلي اينجا مطرح بود: يكي سالن سينما و ديگري سيركولازاسيون كهاهميت زيادي داشت. در زمين مستطيل شكل بنا دو نوع از فضا ها را مي توانستم ايجاد كنم؛ سالن هاي سينما را در فضاهاي داخلي ديدم و چون بخش شمالي و شرقي ساختمان نماي بيروني ندارد و در مجاورت ساختمانهاي ديگر واقع شدهاست. بنابراين در قسمت جنوبي و غربي پوسته هايي براي عملكرد ها در نظر گرفتم كه بتوانم تضادي بين پوسته هاي باز و فضاهاي بستهايجاد كنم، از اين روعملكردها را اكسپوز ديدم و به همين دليل حركتها روي نما اتفاق مي افتند؛چه براي بالا رفتن افراد، چه براي پايين آمدن آنها، مسيرهاي عبوري را به نما منتقل كردم و براي اين نماها جعبه هاي شيشهاي طراحي كردم كهاين جعبههاي شيشهاي حامل پله هاي برقي هستند. اين جعبههاي شيشهاي از طبقه هم كف شروع ميشوند و تا بخشهاي سينمايي ادامه پيدا ميكنند. جعبه شيشهاي قسمت جنوب غربي و روي نماي ساختمان كه دو پله برقي به شكل ضربدر در آن حركت مي كند و وقتي به بخش هاي سينمايي ميرسيم، اين جعبه شيشهاي مي چرخد و جعبه شيشهاي دومي را ميبينيم كه شرقي-غربي است. افراد از طريق يك مفصل از جعبه شيشهاي اول به جعبه شيشهاي دوم منتقل مي شوند. بهاين ترتيب حركتهاي اصلي در دو فضاي كاملاً ترانسپارنت و روي نما اتفاق ميافتند. خروجي را در بخش شمالي طراحي كردم و مسير خروجي سالنهاي سينما نيز به صورت يك خط و پلهاز روي نما به بخش شمالي منتهي ميشوند. در مجموع جعبههاي شيشهاي حامل پلههاي برقي و معمولي، خروجيهاي اكسپوز و... بخصوص خروجي سالن هاي سينما كه به دليل خروج جمعي افراد مانند خوني كه در شريان هاي ساختمان جاري مي شوند و روي نما به چشم مي آيند، براي اين ساختمان يك نماي ديناميك و پويا را ايجاد مي كند.
تنديس گرايي مد نظر شما در اين فرمها اتفاق مي افتد؟ اين فرم ها بخشي از آن تنديس گرايي هستند. يعني يك تنديس پويا مد نظر شما بودهاست؟ بله، ولي اين بخشي از تنديس گرايي مورد نظر من است. حضور انسانها روي نما، رنگ لباسهاي آنها و... نمايي متغيير براي اين ساختمان ايجاد ميكنند. به خصوص اين مسأله در شب خودش را خيلي بيشتر نشان مي دهد. چون در شب چراغهاي اين بخشهاي شيشهاي روشن هستند و ساير بخش هاي ساختمان تيره مي شوند. من اين دو جعبه شيشهاي را تعريف كردم كه بتوانم پله هاي برقي را در درون آن قرار بدهم. كشاندن همه حركتها روي پوسته خارجي يك وجه تنديسگرايي بود و ايجاد يك نماي پويا كه در يك مجموعه سينمايي از هر جاي ديگري بهتر مي توان اين نماي پويا را ايجاد كرد، وجه ديگرش، در يك مجموعه سينمايي خروج تزريقي و حتي ورود متراكم وجود دارد. وقتي راس ساعتي سانس شروع مي شود، افرادي كه در مكانهاي مختلف مجموعه هستند، كمي مانده به شروع فيلم به طرف سالنها ميروند و درنتيجه حركتهاي خيلي جدي روي نما ايجاد ميشود. سطوح و احجام كاملاً باز را دركنار سطوح و احجام كاملاً بسته روي اين تركيببندي و اينكه بتوانيم به يك حجم مجسمه وار وارد شويم، يكي از اهداف ما بوده و علي رغم همه مشكلاتي كه در بخش اول گفتم، سعي كرديم بهايجاد حجمي مجسمهوار برسيم. در هر طبقه من بايد فكري مي كردم كه به نوعي از جعبه يا قوطي كبريت، فرار كنم چون مجبور بودم طبقاتم را پر كنم؛ به عقيده من بزرگترين مسأله سينما آزادي فرار از جعبه بود. طراحي در شرايط سخت. خيلي مشكل بود. مسائل فني آن آنقدر گرفتاري داشت كه خدا مي داند. من كاري بهاين سختي در عمرم نكردم و اميدوارم ديگر هم نكنم. وسايل تاسيساتياش، طراحي جاي كانالها، مسائل آكوستيكي هر كدام، تضاد آنها با هم خيلي خيلي گرفتاري داشت. 
نما كامپوزيت آلومينيوم است؟ نه، به نظر من نماي كامپوزيت آلومنيومي به شكل ناخوشايندي كليشه شدهاست. بخشهاي پايين را احتمالاً با سنگ سفيد چكشي ميپوشانيم و قسمت بالا هم سيمان شسته كار مي كنيم. من دو تجربه خوب يكي با سيمان شسته و يكي با سنگ چكشي داشتم. يكي نماي سينما تماشا كه قسمت پاييني آن را سنگ كار كرديم و بالاي آن را سيمان شسته، رنگ خوبي به دست داد و با خرده سنگهايي كه در سيمان وجود دارد، بدون نياز به رنگ مصنوعي، با استفادهاز سنگهاي رنگي، سطحي ملايم و دوستانهايجاد كرديم. در پروژه ديگري هم داريم از سنگ چكشي استفاده مي كنيم كهآن هم تجربه موفقي براي من بود. |